تبليغاتX
باران - مکتوب یکی از مخدرات :از علامه دهخدا -بخش دوم
ادبیات و فر هنگ وهنر امروز
مکتوب  یکی از مخدرات : بخش دو م   یکی از قوم وخویش های باباش  که الهی چشمها ی حسو دش در اد دیشب خا نه ما مهمان بود صبح یکی بدو چشمهای بچم  روی هم افتاد.یک چیزی  هم پای  چشمش در  امد  خا لش  می گوید  چه میدونم بی اد بیست   ....سلام در اورده وهی به من سر زنش می کندکه  چرا سر وپا برهنه توی این افتاب های  گرم  بچه را ول می کنی   توی خیا با ن ها. اخر چه کنم الهی هیچ سفره ای یک نا نه نبا شد  چکا رش کنم. یکی  یک دانه که اسمش با خو دش است که   خل و دیوا نه  است در هر صو رت الان  چها ر روز ازگار است  که نه شب دا رد نه روز همه  همبا زیهاش صبح و شام سنگ به درشکه  ها  می پرا نند تیغ بی ادبی می شود گلاب  بروتان زیر دم خر ها می گذارند سنگ  روی خط وا گون  می چینند خا ک بسر  را هگذر می پاچند. حسن من توی خا نه  وردلم افتا ده هرچه دوا ودرمان از دستم امده  کردم.روز بروز بد تر می شودکه بهتر نمی شود.می گویند ببر پیش  این دکتر مکتر ها  من می گو یم  مر ده شو رخودشا ن را ببردبادواهاشان این گرت مرتها چه می دانم چه خاک و خلی  است که به پیچم بدهم.من این چیز ها را بلد نیستممن بچم را از تو میخوا هم. امروزاینجا  فر دا قیا مت.خدا کور وکچل های تو راهم از چشم بد محا فظت کند. خدا یکیت را  هزارتا کند.الهی این سر پیری  دا غشا ن  را نبینی. دعا دوا  هر چه می دانی .با ید بچم را دو روزه چا ق کنی. اگر چه  دست و با ل ها  تنگ است اما  کله قند تو را کور می شوم روی  چشمم می گذارم می ارم.خدا شما پیر مرد ها را از ما نگیرد. کمینه  اسیر  الجوا ل
+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 0:0  توسط محمود نفیسی  |