تبليغاتX
باران - روزی که به روز های دیگر نمی ماند- ابراهیم هو را مانی
ادبیات و فر هنگ وهنر امروز
 روزی که به روز های دیگر نمی ماند- ابراهیم هو را مانی

برای ندا اقا سلطان شهید ازادی

امروز تو

به روز های رفته ی تو نمی ماند

ونیز به فردای تو

سپیده بود

که شفق را سلامی سبز گفتی

و سلامی سبز شنیدی

و بر گونه ی خیا با نهای خسته ی تهران

بو سه ای سبز نهادی

و چشمانت

زلال و روشن

درختان

و پرستو های عاشق نشسته بر بوته های پارک را

خیره نگاه می کرد

صبح امروز

دیگر تورا

نه سکوت بود

نه ملال بود

نه تنها ئی

چشمانت

سبز می دید

سپیده ای بود نه چنان چون گذشته ها

که امروز تو را

عطشی پا یان نا پذیر بود

به گفتن سلام

وبه شکستن سکوت

در گرگ و میش این شهر بزرگ

در خیا بان

می خواندی

و می نو شتی

درس اغا زین

ازادی بود

ودرس پا یان نیز

وچهره این سرزمین

تخته سیاه را می مانست

با نگاهی به ان دلداده ات

و نگاهی دیگربه

کو چه های خسته تهران..

امروز تو

به روز های رفته ات نمی مانست

و هر چه بود

در نگاه تو سبز بود

چون پرچمی سبز

بر خیابان خشمگین پا یتخت در امدی

و با خطی از خونابه

واژه ی ازادی را تقریر کردی

درخشان و سرخ

تا همیشه

تا جا ودان!-

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در پنجشنبه یازدهم تیر 1388  |
 
 
بالا