|
|
|
|
|
به اتفا ق از پله ها پایین امدند . وقتی به در رسیدند.بیگانه کو شش کرد اورا به گفتگو وا دارد نفس داغ و بد بویش به صورت پدلر خورد .شب گرم و مر طوبی بود.بدون هیچ با د و نسیمی از دریا اما بیگانه با ید احساس سر ما کر ده باشد زیرا دستهایش را در جیب پا لتوش نگاه داشته بود چشمان بزرگ تیره رنگ وفک زا ویه دار جلو امده ای داشت . شما اینجا زندگی میکنید اقا؟ اینجا زندگی می کنم. طبقه سوم اجا ره ها با لاست؟ بله بالا و با ندازه کافی گران اما کجا میتوانی از اینجا ار زا نتر پیدا کنی؟ هیچ کجا؟ همچنانکه سئوال میکرد افسردگی بیشتری در نگا هش موج می زد نگا هش را بصورت پدلر انداخت و با تر دید سئوالش را تکرار کرد |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 21:23 توسط محمود نفیسی
|
|
||